|
بعضي وقتا يه چيزي اونقدر بزرگ و غير منتظره است كه نمي بيني و اين جوري ميشه موقعي كه داري تو خيابون راه مي ري با سر مي خوري به تير چراغ برق! ديروز وقتي از تو ماشين ديدم جلوي خونه حجله گذاشتن برام خيلي عادي بود. يعني اصلا به فكرم هم نرسيد. چرا؟ چون حواسم نبود كه خدا اين يه رقم جنس رو از ما نظر نمي پرسه. من هم مثل بقيه گفتم: نه بابا! مگه الان وقت اين حرفاست!؟ يادم رفته بود كه وقتي مي خوان ما رو از اين دنيا ببرن از ما وقت قبلي و اجازه نمي گيرن. يادم رفته بود كه اين دنيا رو به ما نسپردن كه از ما بگيرن بلكه ما رو به اين دنيا سپردن و هر وقت هم بخوان ازش مي برن. يادم رفته بود كه اين جور چيزا به دل خواه ما نيست، دلخواه دلبره! آره هر وقت اون بخواد! بس كه ما رو دوست داره! ديگه دلش طاقت نمياره. صبر مي كنه صبر مي كنه ما رو مي بره پيش خودش. اگه ما مي فهميديم كه اون ور چه خبره حتما صف مي كشيديم كه زود تر بريم. ولي ما هيچ وقت نمي بينيم اون ور رو. وقتي هم ببينيم ديگه بايد بريم. يعني عين شطرنج، دست به مهره بازي يه! *** بگذريم! مي گن پشت سر مسافر نبايد گريه كرد. ولي اين سفر برگشتن نداره. گريه مي كنيم چون مي دونيم هست ولي ديگه دست ما به راحتي بهش نمي رسه. اگه بدونيم يه چيزي يا يه كسي نيست، زياد گير نمي ديم. خوب نيست ديگه! گريه مي كنيم چون موقعي كه داشت مي رفت سفر، نرسيديم بدرقه اش كنيم. اينم يه جوري دلبري يه. آخه اگه ما بوديم شايد نمي ذاشتيم بره! اول يه جايي بردش كه دم دست ما نباشه بعد برد پيش خودش. باشه: يكي طلبت! يك هيچ به نفع تو! اونم مي خنده و ميگه: من هميشه مي برم! تو هم هميشه تماشا مي كني و خط و نشون مي كشي! آره! راست ميگه. هميشه برنده است. كارش درسته خوب. *** ديگه آروم شد ديگه بي تابي نمي كنه. فقط نگرانه يه خورده. البته نه از اين بابت كه كار ما گره بخوره. چون اوني كه پيشش هست بهش قول داده كه كار ما رو لنگ نذاره. آره ما رو سپرده به دلبرش. بعد رفته پيشش. چون مرامش اين جوري يه. مگه ميشه بابا همين جوري بره! الان فقط براي دلتنگي هاي ما نگرانه. به خدا همين جا ايستاده. هي داره ميگه: بابا! من چيزيم نيست. حالم خوبه. اين جا همه چي رديفه! ولي ما همش ميگيم: بابا! كي بر مي گردي؟ اونم دل ما رو نمي شكنه. مي گه: بر مي گردم بابا! يه خورده صبر كن! اينو ميگه كه ما يواش يواش يادمون بره كه قرار بوده برگرده. ديگه اون موقع اصرار نمي كنيم كه بر گرده. فقط بهش ميگيم: بابا! هر چند وقت يه بار يه خبري از خودت بده! بدونيم حالت خوبه. ميگه: باشه! من كه گفتم! همين جا نزديك شمام. يه خونه تازه خريدم! حرف نداره! پنجشنبه ها سر بزنيد به من. چايي تازه دمه! *** يه روزي باز همه دور هم جمع مي شيم! فقط نمي دونيم چه وقت و كجا؟ خيلي بايد صبر كنيم. مثل اون روزايي كه از سر كار بر مي گشت. بايد صبر مي كرديم و منتظر مي مونديم تا بياد خونه. نمي شد كه كارش رو رها كنه بياد. فقط فرقش اينه كه اون موقع مي دونستيم چقدر بايد منتظر بمونيم ولي الان فقط دلبر مون مي دونه. هيچ وقت هم نمي گه. نمي ذاره برنامه ريزي كنيم. دو دقيقه مونده به حركت مي گه كه: مسافري! آب دستته بذار زمين و بيا. اون موقع شايد ما هم فرصت نكنيم خداحافظي كنيم! *** تازه موقعي هم كه ١٠ شب آرزو زنگ زد باز نمي خواستم زير بار برم! هي داشتم طفره مي رفتم كه نگه چي شده. ولي خوب ... گريه كرد! بهش گفتم: من هميشه براي اين اتفاق آمادگي دارم. من گريه نكردم. آخه نبايد كم مي آوردم! گفتم: تو گريه كن! مي دونم برات سخته. شما دو تا مثل خواهر مي مونيد! هي هي! چي بگم. ١١ تير امسال... . خيلي روز سختي ميشه نه! تازه كار داريم. بايد يه طرح جديد پياده كنيم! بابا كه نمي تونه گريه دخترش رو ببينه! نمي تونه ديگه! اون روز ... بايد بري پيش بابات با هاش خلوت كني و درد دل ها تو بهش بگي. همين! *** موقعي كه صبح امروز داشتم اينا رو مي نوشتم بالاخره منم كم آوردم. اشكم همين جور داشت مي يومد. ولي كسي نديد. آره منم تسليم شدم. داشتم فكر مي كردم كه آخر اين هفته يه دوست ديگه رو كه يه سفر طولاني در پيش داره بايد راهي مي كرديم. حالا اونم دلش خون شده... من كه ديگه پاك قاطي كردم. همش رو مي سپارم به دلبر خودم! از هر انگشتش يه هنر مي باره. خودش بلده چيكار كنه. هميشه مي زنه وسط خال... *** زندگي ادامه داره ... آروم! آروم! خيـــلي آروم!
اين متن رو صبح روز دوشنبه 6 تير 1384براي نسرين نوشتم! |
| shahin August 10, 2005 08:22 PM PDT tasliyat migam :( | ||
| Saghar Chert o Perti August 7, 2005 11:45 AM PDT :( | ||
| مجاهد تروريست July 11, 2005 02:51 AM PDT تسليت مي گم ... همين. | ||
| ستاره June 30, 2005 04:19 PM PDT تو یه همچین لحظه هایی آدم فکر می کنه که چقدر سخته موندن! | ||
| Leave a Comment: |