Monday, April 25, 2005
ادامه مذاکرات و تعاملات من و خودم!

دلشان مي خواهد با نسيم سحری

شاخه اي از گل ياس

بوته اي از گل مريم

بغلي از گل سرخ

همه را دسته کنند

برگيرند و بسازند سبدي از پر طاووس سفيد

تا دهند مژده به آنها که در اين بزم به ما پيوندند.



اينم کارت عروسي دوستم    اميدوارم مثل متن دعوتنامه بتونه آدم باشه و مثل آدم زندگي کنه

 

***

امروز دوشنبه است.

جمعه اولين کليد خراب رو بازسازي کردم

جمعه آتش هم روشن کردم

جمعه مقاومت کردم

بعد هم تسخير شدم

آرام بودم. طوفاني شدم. دوباره آرام شدم.

امروز دوشنبه است. 5 ارديبهشت. اينها براي ثبت وقايع است.

امروز روز پليس قضايي هم هست. هر چند که ربطي به قضيه نداشت.

به زودي با يک برنامه کاملا جديد بر مي گردم!!





Saturday, April 23, 2005
آموخته هاي من ...(نوشته اي از اندي روني)

آموخته ام ... که بهترین کلاس درس دنیا، کلاسی است که زیر پای پیرترین فرد دنیاست.

آموخته ام ... که وقتی عاشقید، عشق شما در ظاهر نیز نمایان می شود.

آموخته ام ... که تنها کسی که مرا در زندگی شاد می کند کسی است که به من می گوید: تو مرا شاد کردی.

آموخته ام ... که داشتن کودکی که در آغوش شما به خواب رفته، زیباترین حسی است که در دنیا وجود دارد.

آموخته ام ... که مهربان بودن، بسیار مهم تر از درست بودن است.

آموخته ام ... که هرگز نباید به هدیه ای از طرف کودکی، نه گفت.

آموخته ام ... که همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک کردنش نیستم دعا کنم.

آموخته ام ... که مهم نیست که زندگی تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارد، همه ما احتیاج به دوستی داریم که لحظه ای با وی به دور از جدی بودن باشیم.

آموخته ام ... که گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد، فقط دستی است برای گرفتن دست او، و قلبی است برای فهمیدن وی.

آموخته ام ... که راه رفتن کنار پدرم در یک شب تابستانی در کودکی، شگفت انگیزترین چیز در بزرگسالی است.

آموخته ام ... که زندگی مثل یک دستمال لوله ای است، هر چه به انتهایش نزدیکتر می شویم سریعتر حرکت می کند.

آموخته ام ... که پول شخصیت نمی خرد.

آموخته ام ... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگی را تماشایی می کند.

آموخته ام ... که خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید. پس چه چیز باعث شد که من بیندیشم می توانم همه چیز را در یک روز به دست بیاورم.

آموخته ام ... که چشم پوشی از حقایق، آنها را تغییر نمی دهد.

آموخته ام ... که این عشق است که زخمها را شفا می دهد نه زمان.

آموخته ام ... که وقتی با کسی روبرو می شویم انتظار لبخندی جدی از سوی ما را دارد.

آموخته ام ... که هیچ کس در نظر ما کامل نیست تا زمانی که عاشق بشویم.

آموخته ام ... که زندگی دشوار است، اما من از او سخت ترم.

آموخته ام ... که فرصتها هیچ گاه از بین نمی روند، بلکه شخص دیگری فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد.

آموخته ام ... که آرزویم این است که قبل از مرگ مادرم یکبار به او بیشتر بگویم دوستش دارم.

آموخته ام ... که لبخند ارزانترین راهی است که می شود با آن، نگاه را وسعت داد.

آموخته ام ... که نمی توانم احساسم را انتخاب کنم، اما می توانم نحوه برخورد با آنرا انتخاب کنم.

آموخته ام ... که همه می خواهند روی قله کوه زندگی کنند، اما تمام شادی ها و پیشرفتها وقتی رخ می دهد که در حال بالا رفتن از کوه هستید.

آموخته ام ... که بهترین موقعیت برای نصیحت در دو زمان است: وقتی که از شما خواسته می شود، و زمانی که درس زندگی دادن فرا می رسد.

آموخته ام ... که کوتاهترین زمانی که من مجبور به کار هستم، بیشترین کارها و وظایف را باید انجام دهم.

نویسنده: اندی رونی ؛ مردی که با کلمات اندک حرفهای بسیاری می زند





Thursday, April 21, 2005
1 ارديبهشت 1384

ديشب خواب ديدم كه عمه بزرگم كه سه سال سكته مغزي كرده و الان نزديك هشتاد سالشه جوون و خوشگل شده    در عوض دختر عمه ام خيلي پير به نظر مياد! من توي خواب هم خيلي خدا رو شكر كردم. هر چي باشه شوخي بامزه اي با من كرد.

ديروز دو تا از آشنا ها توي عشق شكست خوردند    و من سنگ صبور اون ها بودم. البته از قبل اتفاقاتي بين اونها افتاده بود. هر دوتا با حاج آقاشون مشكل داشتن. يكي كه بعد از 2 سال يهو حاج آقاش (كه اتفاقا رفيق من بود) بهش گفت خوش اومدي و گذاشت رفت.  دختره دومين تجربه شكست ي يه كه داره. البته دوبار دروازه هاي دلشو باز كرده و هر دو بار شكست خورده. به اين ميگن راندمان 0% ! پسره دچار بحران اعتقادي شد. حالا نمي گم چي ولي يه جورايي حساب و كتاباش با هم نخوند و به همين خاطر بهونه آورد كه من توي اين حالت نمي تونم يك نفر ديگه رو توي دردسر بندازم (چقدر هواي حاج خانوم رو داشته!!) خوب يكي نيست كه بگه: خره! شايد حاج خانوم كارت رو راه مي انداخت كس خل!   البته من هيچي نگفتم. چون من دو سال ننه ام گاييده شد   دهنم كف كرد    اين هم هي روشن و خاموش شد آخرش هم كار خودش رو كرد. چند روز ازش دور بودم نمي دونم كدوم كس مشنگي از راه به درش كرد! همينجور يك طرفه به هم زد و رفت. به دختره نه مهلت داد سوال كنه نه اينكه ازش سوالي كرد كه جواب بده.    دختره هنوز آثار شوك ازش بيرون نرفته. هي دنبال جواب مي گرده. من بايد يه كاري بكنم.  از من انتظار داره كه ته و توي اين قضيه رو در بيارم. حالا بايد بسازمش.

اون يكي دختره هم كه ديشب داشت گريه مي كرد. پسر دايي اش رو مي خواست. پسر دايي اش هم تو دوران دانشگاه هم دوره بود با من. نزديك سه سال دختر عمه رو علاف كرد. آخرش چون ننه باباي خودش گفتند نه هيچ گهي نخورد. جلوي ننه باباش انگار نه انگار كه دختر عمه اي هم وجود داره اما جلوي دختر عمه اش قربون صدقه رفت. هي گفت امروز و فردا با ننه بابام حرف مي زنم. به من فرصت بده. بايد شرايطم جور بشه. تو توي شرايط من نيستي. من نمي تونم به ننه بابام پشت كنم و از اين كس شعرا... يك كلام: من منافع كوتاه مدتم رو به تو ترجيح مي دم. اوج محافظه كاري... ديگه من چي بگم آخه... حالا دختره داشت خودش رو نفرين مي كرد.   چرا چون آقا سر دفاعيه پايان نامه اش محل سگ هم بهش نذاشته بود. امروز هم با هم قرار داشتند. خدا مي دونه اين رفيق ما چه كس شعرها و توجيه هايي مي خواد براي دختر عمه اش رديف كنه.  كس مشنگ دو سال گفت: من درس دارم و فوق ليسانس دارم و ... خوب!ى كس ميخ! اينم كه تموم شد. يه گهي بخور ببين چه مزه اي يه!؟ حالا هم مي خواد دكترا بگيره...

من تنها كاري كه تونستم انجام بدم اين بود كه يه خورده آرومشون كنم. جالب اينه كه براي بعضي ها اين قضيه رو تعريف مي كنم مي گن : حقشونه! اينا نتيجه حماقت خودشونه!! بعد فهميدم كه به اعتماد از اين به بعد بايد بگيم حماقت!

***

امروز يه دونه كليد رو نيم سوز كردم. خود اون بابا مي دونه يعني چي!؟ يه كليد رو هم داشتم مي چرخوندم     ولي گير كرد. نمي دونم شايد اين كليد اصلا به اين قفل نمي خورده. بعد از پاييز همه منتظر زمستونن !   ولي من بهار رو نزديكتر مي بينم. خوب!  مهملات گفتم نه.   اشكالي نداره!   اين بار رو خواستم براي خودم بنويسم.   اين خودخواهي نيست. اين ثبت تاريخه.   من هميشه بعد از اتفاقات ناخوشايند (البته اگر بشه گفت ناخوشايند!) منتظر آخر خط مي مونم كه ببينم چي ميشه. آخرش با خوشي تموم ميشه. مثل فيلم هاي هندي،  اما با بازي آلن دلون!  

مثل هميشه زياد حرف زدم. اين بار ننوشتم. داشتم توي دلم حرف مي زدم.

 





Wednesday, April 20, 2005
نامه به گزنفر (همون غضنفر)

گضنفر جان سلام! ما اينجا حالمان خوب است. اميدوارم تو هم آنجا حالت خوب باشد. اين نامه را من ميگويم و جعفر خان کفاش برايت مينويسد. بهش گفتم که اين گضنفر ما تا کلاس سوم بيشتر نرفته و نميتواند تند تند بخواند،‌ آروم آروم بنويس که پسرم نامه را راحت بخواند و عقب نماند.

 
 وقتي تو رفتي ما هم از آن خانه اسباب کشي کرديم. پدرت توي صفحه حوادت خوانده بود که بيشتر اتفاقا توي 10 کيلومتري خانه ما اتفاق ميافته. ما هم 10 کيلومتر اينورتر اسباب کشي کرديم. اينجوري ديگر لازم نيست که پدرت هر روز بيخودي پول روزنامه بدهد. آدرس جديد هم نداريم. خواستي نامه بفرستي به همان آدرس قبلي بفرست. پدرت شماره پلاک خانه قبلي را آورده و اينجا نصب کرده که دوستان و فاميل اگه خواستن بيان اينجا به همون آدرس قبلي بيان.


آب و هواي اينجا خيلي خوب نيست. همين هفته پيش دو بار بارون اومد. اوليش 4 روز طول کشيد ،‌دوميش 3 روز . ولي اين هفته دوميش بيشتر از اوليش طول کشيد

 گضنفر جان،‌آن کت شلوار نارنجيه که خواسته بودي را مجبور شدم جدا جدا برايت پست کنم. آن دکمه فلزي ها پاکت را سنگين ميکرد. ولي نگران نباش دکمه ها را جدا کردم وجداگانه توي کارتن مقوايي برايت فرستادم.

پدرت هم که کارش را عوض کرده. ميگه هر روز 800،‌ 900 نفر آدم زير دستش هستن. از کارش راضيه الحمدالله. هر روز صبح ميره سر کار تو بهشت زهرا،‌ چمنهاي اونجا رو کوتاه ميکنه و شب مياد خونه.

 ببخشيد معطل شدي. جعفر خان کفاش رفته بود دستشويي حالا برگشت.

 ديروز خواهرت فاطي را بردم کلاس شنا. گفتن که فقط اجازه دارن مايو يه تيکه بپوشن. اين دختره هم که فقط يه مايو بيشتر نداره،‌اون هم دوتيکه است. بهش گفتم ننه من که عقلم به جايي قد نميده. خودت تصميم بگير که کدوم تيکه رو نپوشي.

اون يکي خواهرت هم امروز صبح فارغ شد. هنوز نميدونم بچه اش دختره يا پسره . فهميدم بهت خبر ميدم که بدوني بالاخره به سلامتي عمو شدي يا دايي.

راستي حسن آقا هم مرد! مرحوم پدرش وصيت کرده بود که بدنش را به آب دريا بندازن. حسن آقا هم طفلکي وقتي داشت زير دريا براي مرحوم پدرش قبرميکند نفس کم آورد و مرد!‌شرمنده.

همين ديگه .. خبر جديدي نيست.
قربانت .. مادرت.

راستي:‌گضنفر جان خواستم برات يه خرده پول پست کنم، ‌ولي وقتي يادم افتاد که ديگه خيلي دير شده بود و اين نامه را برايت پست کرده بودم.





Tuesday, April 19, 2005
سه شنبه 30 فروردين 1384 مات ناپلئوني!!

همين جور چپ چپ نگام كرد ... يه كاغذ جلوم گذاشت گفت بنويس!!   يه جوري طلبكارانه نگاه كرد كه به خودم شك كردم    نكنه من جدي جدي قول دادم خبر ندارم!!   فكر كنم به سه دقيقه نكشيد     با چشماي سياهش انگار منو هيپنوتيزم كرد!    واقعا كه     هر كاري كردم بي خيال بشه نشد!   ديدم مقاومت فايده اي نداره     آخه من هميشه سرم به كونم پنالتي مي زنه !   هر چي دليل آوردم    آخرش حرفام همديگه رو نقض كردند.   متاسفانه اون هم خيلي تيز بود!   بهش گفتم: http://rainywolf.blogdrive.com

ديدم مقاومت بي فايده است
آخه ...
تا حالا هيچ كس اين جوري يكضرب كارم رو نساخته بود           درست مثل كاسپاروف كه اون زمان جلوي ابركامپيوتر توي 19 حركت مات شد!!

ولي قبول نيست    من ديشب از مسافرت رسيده بودم      خسته بودم      وگرنه عمرا مي باختم!    بايد حواسم رو جمع مي كردم كه با فيلتر برم       قلبم فيلتر نداشت      درش هم باز بود       باز گذاشته بودم كه يه خورده هوا بخوره!!    دود تهران ازش بره بيرون!  اينم زرنگي كرد بدون دادن user و password همينطور سرش رو انداخت پايين اومد تو!!

اي اي اي ... اين همه ادعا مي كنم    ادعام كون خر رو پاره مي كنه        ...    اي نامرد   نه قبول نيست!!





Saturday, April 02, 2005
نوبرانه

به ترتيب بگم خوبه...

به شهر سرسبز ... خوش آمديد.    اي ول گيلان!    همين طور پشت سر هم        فومن    پارک چهار دختر    تا حالا بهشون دقت نکرده بودم  اين دوربين هم حالا وقت گير آورده بود که گير کنه   يه عکس که گرفتم ديگه همين جور دکمه اش موند و تکون نخورد    توي ميدون آناهيتا رفتيم یه قهوه خونه از اون درب و داغونا   اون قدر حال ميده    صندلي ها رو چسبونده به هم     ملت هم از صبح ميان هي چايي مي خورند و غليون مي کشند    از نستله و اين حرفا خبري نيست که!    ماسوله هم به همين ترتيب حال کرديم    فکر نمي کردم اين قدر راحت باشه    بعدش توي فومن رفتيم یه مغازه  تو مايه هاي همون قهوه خونه   دو پرس قورمه سبزي زديم تو  رگ!  

فرداش هم برف اردبيل رو زيارت کرديم    درياچه شورابيل    دوربين رو درست کرده بودما       کس میخ تا يه عکس گرفتم باز هم دکمه اش گير کرد    بي خيال   اينم یه جور خاطره بود !!

لحظه تحويل سال نرسيدم که با سرعت 6 يا 7 فريم بر ثانيه تصوير بر و بچ رو از حافظه ام مرور کنم    اشکالي نداره     براي اولين برنامه ريزي راندمان خوبي داشتم     اين دفعه از 3 ماه قبل تاريخ دقيق و محل دقيق مسافرت هاي نوروزي رو تعيين مي کنم    حالا مي بينيد.

تو عيد ديدني امسال رکورد زديم  اينه که با بقيه عيد ها خيلي برام فرق مي کنه

***

پريشب خواب عجيبي ديدم        اول ديدم رفتم توي دريا (خزر)      پشتم به موج ها بود    یهو احساس کردم که موج بزرگي داره مياد    اولي رو پشت به موج بودم    ولي جلوي دومي ايستادم      سکانس بعدي توي يه جايي بودم یهو ديدم روبروم داره از دور طوفان شني مياد که نگو    پشت به جهت طوفان روي زمين دراز کشيدم   دستامو جلوي چشمام و بيني ام گرفتم    ولي غلظت شن ها اونقدر زياد بود که هي مي رفت توي دماغم     بعد هم توي حياط خونه خودمون بودم که ديدم زلزله شد    ولي خرابي نداشت   من هم خيلي خونسرد بودم   زلزله دوم که اومد من نزديک در خروجي حياط بودم   خواهرم روي يک تنه درخت خم شده نشسته بود و داشت خيابون رو تماشا مي کرد    یهو برگشت و افتاد زمين     ولي چيزي نشد     فکر مي کنيد تعبير اين خواب عجيب و غريب چي باشه ؟

***

مي گن دو تا روز هست که طاقت نمياري بموني خونه   يکي 13 بدر   و ديگري عاشورا    من هر دوتا شو تمرين کردم    امسال 13 بدر رو گفتم حالا که روحيه ام خوبه امتحان کنم    ببينم چي مي شه    چرخ فلک وا مي ايسته؟!   فکر نکنم      سال بعد مي رم   امسال حتما دوستام به ياد من بودند   (حالا نمي تونم تضمين کنم که به ياد ما هم بودند    یا نه فقط به ياد من بودند)

***

دو سه تا جوک هم بد نيست بخونيد...
ترکه از آخرين طبقه يه آسمون خراش پرت ميشه پايين     یهو مي گه: يا امام حسن!!     یه دستي مياد مي گيردش   ميگه کدوم امام حسن رو مي گي؟   ميگه: امام حسن مجتبي!!   ميگه: برو گمشو !   من امام حسن عسگري هستم!!

آسمون خراش گفتم ياد يه جوک ديگه افتادم:    ترکه مي ره آمريکا   دوستش هم براي اينکه اين بابا کف کنه مي بره تو خيابوناي نيويورک   بهش آسمون خراش هاي بزرگ رو نشون مي ده     ترکه ميگه:   اينا که چيزي نيست   بيا اردبيل   من 1000 برابر اينا بهت آسمون خراش نشون بدم!!  آمريکايي يه هم ميگه باشه    ميرن اردبيل      ترکه اينو مي بره توي کوچه و خيابون    ولي آمريکايي يه هرچي مي گرده    آسمون خراش نمي بينه!   ميگه: کو اونايي که مي گفتي ؟!    ترکه مي گه:   مگه کوري؟ بيا !   اين آسمون خدا!!    اينم خراش!

آمريکا گفتم ياد يه جوک ديگه افتادم:

ترکه مي ره آمريکا پيش دوستش    بعد ميان با هم شرط بندي مي کنن  که هرکي بتونه اون يکي رو بترسونه برنده است   آمريکايي یه هواپيماي جت ورمي داره دوتاشون سوار مي شن   هي شروع مي کنه اين ور و اون ور ويراژ دادن   ترکه نمي ترسه  آخرش آمريکايي يه به طرف کوه شيرجه مي ره    ترکه مي بينه وضع خرابه ميگه: بابا شاشيدم به خودم   بي خيال تو بردي و ...     6 ماه بعد   ...   آمريکايي يه ميره اردبيل    باز هم همون طور شرط بندي مي کنن    ترکه یه موتور گازي ور مي داره    دو تاشون سوار مي شن    هي  ميگيره جلوي کاميون   و   لب رودخونه و ... آمريکايي يه نمي ترسه!   یه هو مي پيچه توي يه کوچه بن بست    تخته گاز مي ره طرف آخر کوچه     آمريکايي يه چند ثانيه صداشو در نمي آره   مي بينه که نه !  مثل اينکه وضع خيلي خرابه!!   مي گه : بابا! شاشيدم به خودم !! بي خيال تو هم بردي!!   ترکه ميگه: ديگه بريني هم فايده نداره!!! ترمز بريده!!

 ***

آخر اين که      اميدوارم  حال همتون خوب باشه      و ...     نازنين!!   قبول نيست ميايي کامنت مي ذاری   ولي آدرس نمي دي!!     منم مي خوام بيام ببينمت خوب!





Friday, March 18, 2005
براي همه

بيست و سوم اسفند تولدم بود      كيك و شمع تهيه نكردم      ولي خيلي ها رو خوشحال كردم      خيلي ها هم منو خوشحال كردن   دستشون درد نكنه    اين جوري ميشه يه بهشت كم خرج درست كرد

مليكا-عهديه - هدي- سعيد - مرضيه - سينا - حميد - محمود - عصمت - مينا - محبوبه (فكر كنم) - آرزو - نسرين - فرشته - داوود (اينم فكر كنم)   اينا تولدم رو بهم حال دادن

اينا رو نوشتم يادم نره

چقدر من آرومم     به سهم خودم هم سعي كردم بر و بچه ها رو آروم كنم      داييم هم يه سري بهم زد   بعد از تولدم       از تهران اومده بود      يه حالم بهش دادم    كارش گير كرده بود بد جوري    با اين كار احساس كردم كه دارم همون كاري رو مي كنم كه اون يه زماني براي مردم انجام مي داد  مدت قابل توجهي بود نديده بودمش    از اون موقع كه 20000000 تومن سرش كلاه گذاشتن   و  رفت زندان     تازه باهاش حرف  زدم متوجه شدم يه سري اخلاقم   به داييم رفته   مخصوصا خونسردي

الان 28 اسفنده    دارم از اطلاعاتم پشتيبان مي گيرم          موقع تحويل سال   تو دهات خودمونم     با سرعت حدود 5 يا 6 فريم بر ثانيه دوستام رو از ذهنم مي گذرونم موقع تحويل سال       سرعت بيشتر از اين نتونستم رديف كنم

خدانگهدار تا نوروز 84      حتما بهتون خوش مي گذره     اگه يه خورده بخواهين




Sunday, March 06, 2005
اين چند تا جوك يادم نره

سلام

الان زياد تو خط برادر تارانتينو نيستم   دو سه تا جوك بنويسم ...

فرق زن و ساعت اينه كه ساعت اول توش آب مي ره   بعد، خواب مي ره    زن اول خواب مي ره   بعد، توش آب مي ره

فرق زن و قانون سوم نيوتون اينه كه   قانون سوم نيوتون اول كنش   بعد واكنش        ولي زن، اول واكنش    بعد كنش

لره مي ره پيش آخونده ميگه: حاج آقا! با كفش ميشه نماز خوند؟   آخونده ميگه: نه! نميشه!   لره ميگه:  پس چرا من خوندم شد؟

تركه تا صبح فيلم سوپر نگاه مي كنه    5 صبح ميره كله پاچه اي   ميگه:  آقا يه كله و يه پاچه بده    يارو مي پرسه: آبشو چيكار كنم؟ توي ظرف جدا بريزم؟   تركه كه هنوز تو حس و حال بوده ميگه: نه! نه!   آبشو بپاش رو صورت من!!

تركه ميره داروخونه ميگه : يه كاندوم بدين!   دكتره مي پرسه: چه جوري باشه؟  خار دار باشه؟ دو لايه باشه ... تركه ميگه: ببين ! يه دونه از اون خوباش بده!   فرض كن مي خاهي واسه خواهر مادر خودت استفاده كني!

امام جمعه رشت ميگه: هر كس شب جمعه با زن خود نزديكي كند ثواب سفر كربلا را مي برد... رشتيه دم در خونه اش پلاكارد مي زنه: هر كه دارد هوس كرببلا بسم الله

اول اينكه احتمالا اينا رو شنيديد   دوم اينكه  با عرض پوزش از هم استاني هاي عزيز (هم تركها و هم رشتي ها)   سوم اينكه   اينا رو نوشتم يادم نره

عزت زياد




Monday, February 28, 2005
نشانه هاي ايراني بودن

مولانا انوري مي فرمايد:
شما ايراني هستيد اگر ...

  • مادرتان زندگي مشترك شما را به گند كشيده است.
  • همزمان با اين كه نمايشگاه اتومبيل داريد، خواننده نيز هستيد.
  • پيش مادرتان غيبت زن تان را مي گوييد.
  • اگر براي خريد از بقالي سر كوچه لباس پلوخوري تان را مي پوشيد.
  • اگر به كنسرتي مي رويد كه خواننده اش را تا حالا نديده ايد و نمي شناسيد و در سالن انتظار، دختر ها را ديد مي زنيد.
  • اگر هيچ وقت حلقه ازدواج را به انگشت نمي كنيد.
  • روزي 5 پاكت سيگار مي كشيد و به بقيه مي گوييد سيگار نكش.
  • اگر 35 سال داريد و يك تار مو روي سرتان نيست.
  • فقط كانال هاي تلويزيوني ايراني را نگاه مي كنيد و اول تا آخر هم از دست اين تلويزيون نق مي زنيد.
  • اگر شما تقاضاي ازدواج مي كنيد و طرف شما مي خواهد بداند كه خانه شخصي داريد يا نه.
  • اگر شما ادعا مي كنيد كه نژادتان با ايتاليايي ها يكي است.
  • زن تان را طلاق داده ايد ولي باز هم اجازه نمي دهيد كه ازدواج كند.
  • زن تان از شما طلاق گرفته است ولي هنوز با خواهرتان به بازار براي خريد مي رود.
  • اگر يك جراح متخصص مغز بوديد و در دوران بازنشستگي در يك چلوكبابي كار مي كنيد.
  • اگر 3 تا پيجر و دو تا موبايل داريد ولي هيچ وقت هيچ كدام زنگ نمي زنند.
  • اگر هنوز هم ادعا مي كنيد كه پدر شما يكي از دوستان نزديك شاه بوده است.
  • اگر شما هيچ شغلي و خانه اي نداريد ولي هنوز مي توانيد يك BMW آخرين مدل بخريد.
  • اگر بيش از يك بار در روز صورتتان را اصلاح مي كنيد.
  • پدر و مادر شما آرزو دارند كه شما يك دكتر يا يك برنامه نويس كامپيوتر شويد.
  • پنج دقيقه است كه از يك ميهماني بيرون آمده ايد و پدر و مادر شما در ماشين دارند به بدترين وجه پشت سر كساني حرف مي زنند كه فقط با آن ها يك بار روبوسي كرده اند.
  • اگر پدر و مادر شما مي گويند كه وقتي گوگوش يك دختر كوچكي بوده و در كاباره برنامه اجرا مي كرده او را ديده اند.
  • اگر پدرتان مي گويد كه: «دنياي آينده دنياي كامپيوتره»
  • اگر دبيرستان رشته علوم تجربي رفتيد و تصميم گرفتيد كه دندانپزشك بشويد چون راحت تر است    بعد از آن يك برنامه نويس كامپيوتر شديد بعد هم وكيل دادگستري شديد و الان يك بنگاه معاملات ملكي داريد.
  • اگر شما عبارت هاي «قربانت» ، «قربونت» و «قربان شما» را در روز بيش از 30 بار استفاده مي كنيد.
  • اگر هر كدام از جملات شما با كلمه «ببين» شروع مي شود.
  • در خيابان موبايل به دست راه مي رويد در حالي كه مي توانيد آن را داخل جيب كت يا نوار كمربندتان قرار دهيد.
  • شما هميشه مثل يك بچه از ديدن اينكه حاجي فيروز صورتش سياه است تعجب مي كنيد.
  • اگر شما مرد هستيد آرزو داريد كه «كاترينا بل» همسر شما بشود چون يك رگ ايراني دارد.
  • اگر شما يك زن ايراني هستيد هميشه يك جفت شورت سياه رنگ با خود داريد

  • و اگر ...
    و اگر ...

    نمي دونم  اين بابا به مشخصات جالبي اشاره كرده بود     كه حيفم اومد يادداشت نكنم
    البته منظورم اين نيست كه همه بيان كامنت بذارن و يك مشخصه جديد رو بگن








Saturday, February 19, 2005
اوني كه مي خواستي تو غبارا گم شد

اوني كه مي خواستي تو غبارا گم شد مرغي شد و پشت حصارا گم شد
زين پس به جاي السلام عليك يا ابا عبدالله الحسين   از عبارتي كه گفتم استفاده كنيد   حالش بيشتره والله     چون به زمان ما نزديكتره    ملموس تر هم هست.
خوب ديگه نوحه هاي امروزي (چند سال اخير)   اينجوري شده ديگه      يه خورده ذوق و هنر ايراني كافيه توي هر چيزي قاطي كني     بلافاصله به طور اتوماتيك ريده ميشه توش!!  اينم ديگه آخرشه   بگذريم

سلام امام حسين!    وسط حج تمتع مراسم و مناسك رو ول كردي نصفه تموم،    رفتي كربلا!؟      دو سه روز مونده بود كه حاجي حسين بشي  ولي نطلبيده بود   رفتي كربلا    خوش به سعادتت !! شدي كبلايي حسين!
امام حسين! من مي دوني كرم دارم بذار اول جوك بگم بعدش برم بالاي منبر!

به يه تركه ميگن اسم چند تا امام خلاف رو ببر   ميگه:   علي شمشير باز   حسين بي كله     رضا كفتر باز     و  مهدي دو در !!

خوب! اولندش كه قيام نكردي     اين آخوندا خالي مي بندند.    تو خروج كردي از مدينه!! (اني خرجت لاصلاح امت جدي...)  چرا خروج كردي حالا؟  چون فرستاده يزيد گفت يا بيعت يا اينكه نذار اون روي سگ من بالا بياد     تو هم گفتي يه شب فرصت بدين فكر كنم!!   بعد فلنگ رو بستي

ولي   گفتي حالا كه خروج مي كنم    يه عنواني براش بذارم   الكي كه نميشه بند و بساط رو جمع كنم برم يه جايي    گفتي براي امر به معروف و نهي از منكر     البته نهي از منكرش مقدم بود... چرا؟  آها گوش كن تا بهت بگم     چون مي دونستي كه اين يزيد حروم لقمه ماه حرام حاليش نيست   مياد توي همون مكه و مدينه ترتيبت رو ميده   گفتي براي اينكه اين حرمت شكسته نشه پاشي از مدينه بري بيرون

بعد گفتي كجا برم؟ ديدي از كوفه برات نامه فرستادن كه نوكرتيم چاكرتيم    گفتي خوب برم جاي كه مردم اونجا منو قبول داشته باشند (بابا دموكراسي!؟)  رفتي و رفتي   تا رسيدي به نينوا         سپاه يزيد جلوت سبز شد     تشنه بودن   خودشون و اسباشون رو سيراب كردي     خداوكيلي اين كارت منو كشته    (بابا End مرام!!) اگر اين كار رو نمي كردي كه ديگه امام حسين نبودي!!   بعد ديدي ول كن معامله نيستند    شروع كردي به گفتگوي تمدن ها   تا روز آخر   با عمر سعد و شمر و بقيه بر و بچ هي مذاكره كردي!   شب تاسوعا گفتي هر كي خايه نداره بسم الله راه بازه و جاده دراز     بره به سلامت     خيلي ها رفتند    خم به ابرو نياوردي      اگر خم به ابرو مياوردي كه امام حسين نبودي قربونت برم آخه!!  (قابل توجه بعضيا كه ميان ميگن به زور بايد بري خدمت مقدس و در جنگ تحميلي حق عليه باطل شركت كني!!)   بالاخره خدايي هست ديگه !  گفتي باهاش معامله كني     هي دور و برت بهت گفتن بابا بي خيال   دست به معامله بزرگ نزن!!  ورشكست ميشي ها!!   ولي مگه گوش تو بدهكار بود!   اي ول   خوشم مياد كه عين اون همشهري ما مي خواستي تا دم در خونه ات سينه خيز بري كه ضايع نشي!!  اي ول اراده!!   موقعي كه شمر مي خواست روز آخر براي ابولفضل و دو سه نفر ديگه از طرف يزيد امان نامه بياره  به همه توي خيمه چشم غره رفتي كه : كسي حق نداره جلوي مهمون ترشرويي كنه!   هنوز كه جنگ شروع نشده! (بماند كه قيص بن مسحر و مسلم بن عقيل رو فرستاده بودن اون ور آب!!)

تشنگي بد جوري حالتو جا آورد!   بهشون گفتي اگر دين نداريد آزاده باشيد.   ولي خواهش و التماس نكردي    سر خم نكردي    آخه خا شاكي مي شد!!   اونا كه بالاخره دخل تو رو مياوردن   ولي اين طرف خدا هم شاكي مي شد    اون موقع بايد افسوس مي خوردي

اين هم كه ميگن   علي اصغر رو بردي جلو گفتي اگر به من رحم نمي كنيد به اين طفل شش ماهه رحم كنيد   به نظر من كه با هيچي جور در نمياد   همه اش كس شعره    اينو اين آخوندا در آوردن   مگه ميشه از يه طرف بگي هيهات من ذله    از يه طرف ديگه بگي رحم كنيد     مگه شتر سواري دولا دولا هم ميشه   اون هم توي اون گرما!؟    خدا بايد رحم كنه    نه يه عده پاپتي كه از كوفه اومدن

من نمي دونم رجز خواني هاي تو اون روز چي بوده    ولي هر چي بوده   جلوشون كم نياوردي و روشون رو كم كردي    درسته آخرش سرتو بريدن بردن بالاي نيزه    ولي خوب !   عشق همينه ديگه   نميشه كه هم خدا رو بخوايي هم خرما رو      بايد سرتو بدي      بايد بچه ها رو يكي يكي بفرستي اون ور آب   تا بشي امام حسين   مگه همينجوري الكيه؟

يه چيز مهمتر هم اينكه  خدا وكيلي توي تاسوعا و عاشورا دختر بازي خيلي حال مي ده!!  البته از ما گذشته ديگه!؟

السلام عليك يا ابا عبدالله الحسين

 





Previous Page Next Page