Sunday, September 25, 2005
آخيش يه نفس تازه

يه نفس كشيدم

سوم مهر
ترافيك سنگين   ٨٠ روز نفس من رو بريد
تازه داره سبك مي شه
البته با يه خورده تلفات مختصر
فكراي جديد دارم
دو سه تا پروژه سنگين رو به آخر رسوندم
چند تا ارتباط جديد
مخصوصا يكيش   در عرض ٢ ماه خورد به هدف
جالب بود
فكرش رو نمي كردم
تابستون رو فقط ٦ روز مرخصي مطلق بودم و بقيه رو هر جايي كه بودم مغزم مشغول بود         چند تا از بر و بچ رو ديدم   چند نفر رو شوهر دادم   چند تا قلب مضطرب رو آروم كردم

كارنامه خوبي بود
توي مسائل حرفه اي يكي دو تا سوتي مختصر دادم
براي همه بر و بچ همسايه وبلاگ باز تير   و غير تير     آرزوي موفقيت دارم
بهم سر بزنيد
بهتون سر مي زنم
توي آرامش غوطه ور بودم   با تمام فشارهايي كه روي من بود     فهميدم خدا بودن يعني چي    آرامش و خونسردي   100 در 100  گارانتي مي كنه آدم رو    امتحان كنيد     خدا رو به گه خوردن بندازي خيلي جالبه   (بگذريم  از خودمونه    به اون فحش ندم   به كي بدم؟   ظرفيتش بالاست خوب)

تا بعد




Monday, June 27, 2005
حيدر بابا دنيا يالان دنيا دي سليمان نان نوح دان قالان دنيادي

بعضي وقتا يه چيزي اونقدر بزرگ و غير منتظره است كه نمي بيني و اين جوري ميشه موقعي كه داري تو خيابون راه مي ري با سر مي خوري به تير چراغ برق!

ديروز وقتي از تو ماشين ديدم جلوي خونه حجله گذاشتن برام خيلي عادي بود.  يعني اصلا به فكرم هم نرسيد. چرا؟ چون حواسم نبود كه خدا اين يه رقم جنس رو از ما نظر نمي پرسه. من هم مثل بقيه گفتم: نه بابا! مگه الان وقت اين حرفاست!؟ يادم رفته بود كه وقتي مي خوان ما رو از اين دنيا ببرن از ما وقت قبلي و اجازه نمي گيرن. يادم رفته بود كه اين دنيا رو به ما نسپردن كه از ما بگيرن بلكه ما رو به اين دنيا سپردن و هر وقت هم بخوان ازش مي برن. يادم رفته بود كه اين جور چيزا به دل خواه ما نيست، دلخواه دلبره! آره هر وقت اون بخواد! بس كه ما رو دوست داره! ديگه دلش طاقت نمياره. صبر مي كنه صبر مي كنه ما رو مي بره پيش خودش. اگه ما مي فهميديم كه اون ور چه خبره حتما صف مي كشيديم كه زود تر بريم. ولي ما هيچ وقت نمي بينيم اون ور رو. وقتي هم ببينيم ديگه بايد بريم. يعني عين شطرنج، دست به مهره بازي يه!

***

بگذريم! مي گن پشت سر مسافر نبايد گريه كرد. ولي اين سفر برگشتن نداره. گريه مي كنيم چون مي دونيم هست ولي ديگه دست ما به راحتي بهش نمي رسه. اگه بدونيم يه چيزي يا يه كسي نيست، زياد گير نمي ديم. خوب نيست ديگه! گريه مي كنيم چون موقعي كه داشت مي رفت سفر، نرسيديم بدرقه اش كنيم. اينم يه جوري دلبري يه. آخه اگه ما بوديم شايد نمي ذاشتيم بره! اول يه جايي بردش كه دم دست ما نباشه بعد برد پيش خودش. باشه: يكي طلبت! يك هيچ به نفع تو! اونم مي خنده و ميگه: من هميشه مي برم! تو هم هميشه تماشا مي كني و خط و نشون مي كشي! آره! راست ميگه. هميشه برنده است. كارش درسته خوب.

***

ديگه آروم شد ديگه بي تابي نمي كنه. فقط نگرانه يه خورده. البته نه از اين بابت كه كار ما گره بخوره. چون اوني كه پيشش هست بهش قول داده كه كار ما رو لنگ نذاره. آره ما رو سپرده به دلبرش.  بعد رفته پيشش. چون مرامش اين جوري يه. مگه ميشه بابا همين جوري بره! الان فقط براي دلتنگي هاي ما نگرانه. به خدا همين جا ايستاده. هي داره ميگه: بابا! من چيزيم نيست. حالم خوبه. اين جا همه چي رديفه! ولي ما همش ميگيم: بابا! كي بر مي گردي؟ اونم دل ما رو نمي شكنه. مي گه: بر مي گردم بابا! يه خورده صبر كن! اينو ميگه كه ما يواش يواش يادمون بره كه قرار بوده برگرده. ديگه اون موقع اصرار نمي كنيم كه بر گرده. فقط بهش ميگيم: بابا! هر چند وقت يه بار يه خبري از خودت بده! بدونيم حالت خوبه. ميگه: باشه! من كه گفتم! همين جا نزديك شمام. يه خونه تازه خريدم! حرف نداره! پنجشنبه ها سر بزنيد به من. چايي تازه دمه!

***

يه روزي باز همه دور هم جمع مي شيم! فقط نمي دونيم چه وقت و كجا؟ خيلي بايد صبر كنيم. مثل اون روزايي كه از سر كار بر مي گشت. بايد صبر مي كرديم و منتظر مي مونديم تا بياد خونه. نمي شد كه كارش رو رها كنه بياد. فقط فرقش اينه كه اون موقع مي دونستيم چقدر بايد منتظر بمونيم ولي الان فقط دلبر مون مي دونه.   هيچ وقت هم نمي گه.   نمي ذاره برنامه ريزي كنيم. دو دقيقه مونده به حركت مي گه كه: مسافري! آب دستته بذار زمين و بيا. اون موقع شايد ما هم فرصت نكنيم خداحافظي كنيم!

***

تازه موقعي هم كه ١٠ شب آرزو زنگ زد باز نمي خواستم زير بار برم! هي داشتم طفره مي رفتم كه نگه چي شده. ولي خوب ...

گريه كرد! بهش گفتم: من هميشه براي اين اتفاق آمادگي دارم. من گريه نكردم. آخه نبايد كم مي آوردم! گفتم: تو گريه كن! مي دونم برات سخته. شما دو تا مثل خواهر مي مونيد!

هي هي! چي بگم. ١١ تير امسال... . خيلي روز سختي ميشه نه! تازه كار داريم. بايد يه طرح جديد پياده كنيم! بابا كه نمي تونه گريه دخترش رو ببينه! نمي تونه ديگه! اون روز ... بايد بري پيش بابات با هاش خلوت كني و درد دل ها تو بهش بگي. همين!

***

موقعي كه صبح امروز داشتم اينا رو مي نوشتم بالاخره منم كم آوردم. اشكم همين جور داشت مي يومد. ولي كسي نديد. آره منم تسليم شدم. داشتم فكر مي كردم كه آخر اين هفته يه دوست ديگه رو كه يه سفر طولاني در پيش داره بايد راهي مي كرديم. حالا اونم دلش خون شده... من كه ديگه پاك قاطي كردم. همش رو مي سپارم به دلبر خودم! از هر انگشتش يه هنر مي باره. خودش بلده چيكار كنه. هميشه مي زنه وسط خال...

 

***

 

زندگي ادامه داره ...

آروم! آروم! خيـــلي آروم!

 


اين متن رو صبح روز دوشنبه 6 تير 1384براي نسرين نوشتم!




Sunday, June 05, 2005
موقتي اينو داشته باشيد.

به تركه ميگن: با علما جمله درست كن. ميگه : كس خلما!!   ميگن: بابا! منظور از علما همون اوليا هستند.  ميگه: كس خليا!!

مي بينن فايده نداره: ميگن با CD جمله درست كن. ميگه: مادرتو گاييدم!!  ميگن: پس CD اش كو؟ ميگه: CD اش رو فردا ميارم.

مطالب سياسي يادم رفت اين جوك ها رو نوشتم...بذار يادم بياد بر مي گردم!




Saturday, May 28, 2005
تست كنكور

تست كنكور
آيه كونوا قوامين بالقسط به چه معناست
الف: به اقوامت كون قسطي بده
ب: قسط كون اقوامت را بده
ج: به اقوامت به طور مساوي كون بده

 




Friday, May 27, 2005
رحيم مؤذن زاده اردبيلي درگذشت

غير ممكنه اگه من اذان رحيم مؤذن زاده رو بشنوم و اشكم در نياد.   فكر كنم اگر كافر هم اني اذان رو بشنوه   ديگه كارش تمومه    دلش بر باد مي ره

مطمئنم كه كارش خيلي درسته       علتش هم خالص بودنشه    چه ٥٠ سال پيش موقع گفتن اون اذان و چه اواخر عمرش      توي اين دنيا دنبال شهرت نبود    اينجاست كه قدرت بينهايت انسان خودش رو نشون مي ده     جايي كه خدا دلش رو جلوي انسان مي بازه    اي ول همشهري خودم! (منم ترك تشريف دارم)  آره خدا براي اين كه دلش رو نبازه خيلي چيزا رو مياره وسط   جلوي پاي آدم     خيلي پيشنهاد هاي وسوسه انگيز مي ده كه بابا! اين رو بگير     دل صاحاب مرده ما رو ول كن!   حالا اين رحيم مؤذن زاده هم از رو نرفت      و خدا اينجوري دلش رو به اون باخت!   هر دو جا باخت!   اين دنيا كه همه با اذان مؤذن زاده حال مي كنن     چيزي كه خود حاج رحيم زياد براش مهم نبود. چون اون هم بازي رو خوب بلد بود!   بعد هم كه بردش پيش خودش !
آلله رحمت ائلسون!
اللهم اغفر المؤمنين و المؤمنات و المسلمين و المسلمات. روح حاج رحيم مؤذن زاده اردبيلي شاد! با النبي و آله و به حرمت سوره مباركه الفاتحه مع الصلوات !




Wednesday, May 25, 2005
همبستگي ملي و موش دواندن

خدمت آحاد ملت عرض كنم كه... ١٠٠٠ نفر اومدن كانديد شدن. توي يك هفته صلاحيت همه! بررسي !! شد. آخه ... تو ... عمه ات! اين پرونده ها رو فقط بخوايي ورق بزني يك هفته طول مي كشه. وسطش هم هي بايد بري دوپينگ كني برگردي. بعد هم فهرستي كه تايپ شده از اول داشتند مي دن بيرون. دو تا گل پسر اسمشون نيست. بعد ولايت محترم فقيه !! حكم حكومتي مي ده كه آره! اينطورياست. بعد هم اون يكي (سيكيلميش كچي) مي گه كه با حكم ولايي رهبر تاييد صلاحيت صورت گرفت.  چند سال پيش هم خلخالي براي مجلس خبرگان كانديد شد   تاييدش كردن   يهو انصراف داد. گفت من دوره قبل رد صلاحيت شدم و الان همون آدم ٥ سال پيش هستم    پس چرا الان تاييد صلاحيت شدم؟

فعلا موش بدوانيد و نان به هم ديگر قرض بدهيد.  حالا اون گل پسر هم مياد ميگه كه.... فعلا احتمالا انصراف مي ديم تا ببينيم چي ميشه...!




Wednesday, May 18, 2005
و چيزايي كه من دارم بهشون فكر مي كنم

يه داداش دارم   حرفايي بعضي وقتا مي زنه كه (به زبان تركي):
منيم سيكيلمين يريم گولاغئمئن ديبي دي!
معني اش اينه:
تنها جايي از من كه گاييده نشده! پشت گوشمه!!
و اين كنايه از با تجربه بودنه

ضرب المثل ديگه در مورد فرق كارمنداي ايراني با كارمنداي خارجيه:

مي گن خارجيا حال و حولشون رو توي خونه مي كنن و توي محل كارشون حواسشون به كاره.   يعني كيرشون رو توي خونه مي ذارن ميان محل كار. ولي ايراني جماعت كه خونه درست و حسابي كاري از پيش نمي برن. در نتيجه توي محل كارشون كه ميان حواسشون به خونه است و كيرشون به كار!!





Saturday, April 30, 2005
يادته ترتيب مبارك تو رو مي دادم؟

ياد داري كه تو را مي كردم

                                    همه شب تا به سحرگاه دعا؟

ياد داري كه به من مي دادي

                                    درس دلدادگي و مهر و وفا؟

همه شب بهر تو راست مي كردم

                                    دست حاجت به درگاه خدا؟

دستمالي بده تا پاك كنم

                                    عرق خستگي از روي شما




Wednesday, April 27, 2005
به ياد كساني كه دوستشان داريم و نمي دانند

اين آفلاين برام رسيده بود ...

 

اگه يكيو  ديدي كه وقتي داري رد مي شي بر مي گرده و نگاهت مي كنه، بدون براش مهمي

اگه يكيو ديدي كه وقتي داري ميفتي بر مي گرده و با عجله به سمتت مياد، بدون براش عزيزي

اگه يكيو ديدي كه وقتي داري مي خندي بر مي گرده و نگاهت مي كنه، بدون براش قشنگي

اگه يكيو ديدي كه وقتي داري گريه مي كني مياد باهات اشك مي ريزه، بدون دوستت داره

و

اگه يكيو ديدي كه وقتي داري با يكي ديگه حرف مي زني تركت مي كنه، بدون عاشقته!

 

به ياد كساني كه دوستشان داريم و نمي دانند و كسانيكه دوستمان دارند و نمي دانيم.

تاريخ را ثبت مي كنيم

اينم متني كه روي كارت تبريك سبد گل عروسي دوستم نوشتم

پنجم ارديبهشت 1384 را مي نويسم و علامت مي زنم.

پرنده اي بال هايش را مي گشايد.

روي يكي خورشيد پاكدامني

                                                و روي ديگري ستاره خوشبختي مي درخشد.

مريم و سعيد تازه مي شوند

                                    تاريخ را ثبت مي كنيم

                                                            تولدتان مبارك!

فكر كنم تيتراژ فيلم عروسي شون باشه.   از خودم در آوردم!   سليقه ام چطوره يا نه!؟




Next Page